ببعی نوشت

داره صبح میشه،البته اینجا تاریکه اما از بیرون صدای خروس میاد.پس داره صبح میشه.

ما یه گله ایم.یه گله حدود 100 تا گوسفند.البته این خیلی نامردیه که تا یه آدم گاگول پیدا میشه بهش میگن ببعی.بعضی از ما گوسفندا مخمون بیشتر از آدما کار میکنه.

بد خواب شدم،رفتم به گذشته،چند ماه پیش بدجوری عاشق دختر خاله ام شدم،چه خاطرات شیرینی،یادش بخیر،چقدر توی دشت دویدیم دنبال هم،چقدر دوتایی علف خوردیم،حیف،بی وفا قدرمو ندونست،رفت با یه گوسفند گردن کلفت ازدواج کرد،تا یه هفته دپ زدم،یه بار ام زد به سرم از اون علف سمی تلخها خوردم،ولی خب،با خودم کنار اومدم،مامانم گفت برام یه ببعیه خوب و اهل زندگی پیدا میکنه.

به اطراف نگاه میکنم،هوا روشن تر شده و میتونم گوسفندی که 6 ماه پیش خودشو به خطر انداخته بود تا چوپان رو نجات بده ببینم،البته اون فقط زخمی شد،دوتا دیگه مون تیکه پاره شدن،ولی چوپان مهربون چنتا دیگه گوسفند خرید به جای دریده شده ها.راستی اگه چوپان دریده میشد،ما که نمیتونستیم چنتا چوپون دیگه بخریم.خدا رو شکر،

مامانم میگه اون گوسفندای دریده شده الان بهشتن،میگه بهشت یه جای قشنگه،از دشتای زمین ام قشنگتر،میگه اونجا علف تلخ پیدا نمیشه،و گرگ.میگه اونجا میشه با هزارتا گوسفند خوشگلتر از دختر خالم ازدواج کنم.خب هزارتا خیلی زیاده،من به صدتا هم راضی ام.

یه هفته پیش یکی از گوسفندا اعتراض داشت،به چوپان مهربون حرفای بد میزد،حتی به خدا فحش میداد،میگفت این چه وضعیه،چرا ما باید گوسفند میشدیم،چرا چوپون هرجا که دلش بخواد ما رو میبره،چرا خودمون آزاد نباشیم،میگفت چوپون استثمارگره،(مامانم میگه استثمارگر فحشه زشتیه).میگفت اگه ما نباشیم چوپون میمیره،چون نمیتونه از پشم و شیر و گوشت ما استفاده کنه،

من که نمیتونم باور کنم چوپون بمیره،حتی اگه ما هم نباشیم اون هست،

مامانم میگه اگه اون نباشه پشمهامون زیاد میشه،سنگین میشه،ما زیرش له میشیم،نباشه از گرسنگی میمیریم،حالا چند وقت یه بار ام واسه رفع گرسنگی یکیمون رو بخوره،بهتر از اینه که گرگ همه مون رو بخوره.

اون گوسفند بده ام دو روز پیش،بعد از اینکه چند وقت توی آخور کثافت کاری کرد(واسه اعتراض) و بعد از اینکه به چوپون شاخ زد،بردندش پیش قصاب.

مامان میگه اون گوسفند بده رفته جهنم،میگه تو جهنم به گوسفندا علف تلخ سمی میدن بخورن،تازه یه گرگ شیش چشم هی گوسفنده رو میدره بعد دوباره گوسفنده زنده میشه.من همیشه چوپون رو دوست دارم،میخوام برم بهشت،تا علف خوشمزه بخورم،تا هی ازدواج کنم.

پ.ن:واسه یه گوسفند فقط دو تا انتخاب وجود داره،چوپان...یا...قصاب!!!

افکار آشفته ی یک دیوانه!

دارم فکر میکنم.

از روی بیکاری یا عادت یا علاقه یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای.

اما دارم فکر میکنم.البته از صبح رفته ام توی فاز فکر.

از صبح به بچگی فکر میکردم.یه جورایی رفته بودم به گذشته.زیاد میرم به گذشته.خب اگرچه گذشته ی من مثل یه میوه ای می مونه که نود درصدش گندیده.ولی من همون ده درصدش رو هزاران بار میخورم.خاطرات که تموم نمیشن.

ولی الان به یه موضوع دیگه فکر میکنم.به اینکه دوست دارم چجوری بمیرم،مرگم به چه شکلی باشه.

حالا میشه گفت به چند دسته تقسیم شدین.اونایی که میگن:بیکاریا،این چجور فکریه،بعضیا میگن:آه اما زندگی ادامه دارد،با خوبی و خوشی و سلامتی ان شاء الله.و یه عده که به این فکر می افتن(واسه چند ثانیه فقط):توبی اور نات توبی،بعدم یه آه میکشن بنده رو مورد لعن قرار میدن که چرا وارد این فازشان کردم.

حالا واقعا،زندگی توی این دنیا که تا ابد ادامه نداره،دوست داری به چه شکل تشریف مبارک رو ببری سمت بهشت؟توی رختخواب بر اثر کهولت؟توی بیمارستان بر اثر انواع سکته؟تصادف؟انواع خودکشی؟

من از 5 سال پیش تا حالا هی دارم بهش فکر میکنم.به انواع خودکشی.خب از ارتفاع میترسم اما پرواز باید جالب باشه.البته نه از پشت بوم آپارتمان،از روی کوه،روی صخره ی دیوار مانند.

یا مثلا آتیش گرفتن هم با شکوهه هم نمادین کانهو پروانه که زده وسط شمع(حالمان بهم خورد).و صد البته درد و زجرش زیاده- از قدیم گفتن هرکی خربزه میخوره جور هندوستان میکشه -

و امروز،تقریبا چند دقیقه پیش یه روش باحال به ذهنم اومد.

فکر کن ساعت 3 نصفه شب،جایی باشی که مگس پر نمیزنه،بعد یه تریلی 18 چرخ با 9 تا چرخ باکلاس از روی بدن مبارک رد بشه(خودمو مثال میزنم).بعدم واینسته ها.حالا فکرشو کن.من لواشک شدم کف آسفالت.هیشکی ام نیست.آروم آروم صبح که داره میاد،خورشید خانوم داره میاد سر کار هر روزه،اولین نفراتی که به بنده سلام میکنن همانا کلاغهای محترم هستن که واسه میل فرمودن صبحانه تشریف می آرن.چنتایی نوک میزننن ولی کارگر محترم شهرداری(عمو رفتگر مهربون).میاد با بیل و جارو خیلی محترمانه لش اینجانب رو میریزه توی پلاستیک زباله میبره تحویل پزشکی قانونی میده،اونا هم از روی موبایل بنده(من هیچگونه کارت شناسایی با خودم نمیبرم بیرون) شماره ی خونه رو میگیرن و میگن پسر محترمتون توی کیسه ی زباله میباشد.مژدگانی بیارید تحویل بگیرید،در ضمن زود بیاین تا بوی تعفن اینجا رو ور نداشته(بعدم احتمالا منتقلم میکنن تو یخچالشون که تازه بمونم).هیچی دیگه،بعدم پول برق یخچال و مژدگانی و مالیات بر ارزش افزوده رو میگیرن بنده رو تحویل میدن.خب خانواده ی مرحوم،بنده هم که میبینن تبدیل به گوشت چرخ کرده شدم احتمالا منو تیمم بدل از غسل میدن و با همون کیسه ی زباله میذارنم توی یه کم جا.قصه ی ما به سر رسید کلاغه رفت خونه دید دارن مصادره اش میکنن به نفع بانک(بنده خدا نداشته قسط وامش رو بده،هرکی داره یه کمکی کنه بیچاره 8 تا بچه ی قد و نیم قد داره شوهرشم رفته زن صیغه کرده گذاشتتشون به امون خدا).

پ.ن:واقعا اگه له بشم تکلیف غسل میت چی میشه؟

پ.ن دوباره:تو دوست داری چجوری باشه؟

پ.ن به جون خودم آخریش:خواندن این مطلب برای بچه های زیر 30 سال و بیماران قلبی ریوی کلیوی روده وی معدوی اعصابوی و غیروی حکم سیانور و قرص برنج را دارد.اگه جزء اینایی نخونیاااااااااااااا.

آورده اند که

روزی روزگاری دو درویش در راهی برفتند.یکی مقداری دینار داشتی و دیگری جیبش عینهو کجای کارگر حمام پاکه پاک ببودی.

خلاصه،شب تصمیم گرفتندی که استراحت کنندی.پس کیسه خواب مهیا کردندی و شب بخیر بگفتندی به هم و بوس بدادندی و بخوابیدندی.

اما درویش متمول خوابش نمیبردی و جان همی کند و پهلو به پهلو می بشد.اونیکی درویش بگفتش:

ها چیشیه چرا کپه ی مرگ نه همی گذاری.درویش متمول دینارها نشان بدادی.پس لامپی در کله ی اونیکی درویش روشن بشدی و بگفتش:دینارها به من بده که جایی بس خوب برای آنها سراغ دارم،و دیازپامی به درویش متمول بداد و بگفت این بخور و تخت بخواب.

و خود برخواست و جلوی چشمان وق زده ی درویش متمول پولها در چاه بیانداختی.

درویش متموله گفتش:خو این چه کاری ببیدی.بگفتا:الان دیگه دلیلی واسه نگرانی نداری.شب بخیر.

اینهمه داستان گفتیم که بگیم یک راس(قلاده) بانک محترم یارانه ها را قبل از اینکه چشم شما به جمالشان روشن شود میگیرد و مسهلات(تسهیلات) خرید بنجل جات خانگی از نوع وطنی میدهد.باشد که سر راحت و بی دغدغه بر بالین بگذارید.

تمت.

پ.ن:خوشگلترین توصیه ی یارانه ای: در هنگام پخت و پز و اتوکشی درجه ی وسایل گرمازا را کم کنید(زیرنویس بود همین قدر یادم موند)حالا یه روز کاملش رو میذاریم

پ.ن.دوباره:اگه زنده بودیم به یاری خدا یه پست میذاریم واسه آموزش گرفتن روغن از کک(حشره ای دوست داشتنی) و دستور پخت کله پاچه ی مورچه.باشد که رستگار شویم.

مصیبت عظما و داستانهای دیگر!

کی میدونه از کجا شروع شد؟ احتمالا همه

داستانی تلخ.انگار مرگ عشقی آتشین،عشقی مشترک بین... نمی دونم بین چند نفر.

راستی سر پارازیتینگ(معادل ترفیلینگ) فارسی وان چند نفر بر اثر سکته دست در دست عمو عزی گذاشتن؟

درک نمیکنم یه مشت سریال خاله زنکی مگه چه ارزشی دارن. خیلی وقته آدمها رو درک نمی کنم.

و صد البته با بسته شدن این شبکه ی استعماری امید است مشکل اشتغال جوانان،ازدواج جوانان،استسمار جوانان،استحمار...   استغفر ا... حل بشه و ایضا نیروگاه اتمی به کوری چشم دشمنان جز جیگر زده با 2 هزار گیگا وات آغاز به کار کنه و کلهم مشکلات ختم به خیر بشه.

راستی همتتان مضاعف.

به یاد مصیبت-[عظما] با ماشینش! 




ساقیا آمدن عید کلاً مبارک بادت

میگه مطلب بنویس در مورد نوروز، میگم باباجان چی بنویسم، میگه پارسال من نوشتم امسال تو بنویس.

اینم مرض جدیده مخمون سوراخ شده مطالب نشت میکنه بخار میشه.

در مورد نوروز کلی مطلب قشنگ هست که سه سوت میشه کپی کرد ولی خوب حیای نویسنده کجا رفته. بگذریم

و اما نوروز:

قدیما رسم بوده نزدیک به روز اول بهار گیاها و درختا و شکوفه ها و غیره بیدار بشن و بشکفن و روح ملت رو تازه کنن، اما چند سالیه همین گیاها هم یاغی شدن اوایل اسفند میان بیرون خودشون رو نشون میدن، سرما هم اغلب کمین میکنه یهو کاسه کوزه ی این بنده خداها رو به هم میریزه

نتیجه ی اخلاقی اینکه : تا تقی به توقی میخوره... جان؟ آها هیچی!

قدیما بازم رسم بوده آدما با سال نو خودشون و اخلاقشون و کل زندگیشون نو بشه، من به شخصه نه کفش نو خریدم نه لباس، تازه حس میکنم کانهو اسب عصاری دارم الکی دور خودم میچرخم.

تازه چشممون روشن امسال هم که سال همت مضاعفه همینجا دعا میکنم ما ملت سخت کوش؟ خیلی خودمون رو خسته نکنیم

راستی خوشحال میشم از عایدات سال اصلاح الگوی مصرف باخبر بشم، هرکی خبر داره بگه الگو چه شکلی شد پدرجان.

خوب دیگه امیدوارم سال توپی باشه و کلاً مبارک باشه

اعلام محورهای راهپیمایی گروه سبز

رئیس دفتر اتاق نمایندگی نهاد انجمن اسلامی دبیرخانه ریاست روابط عمومی و امور بین الملل شورای هماهنگی سازمان تبلیغات اسلامی در بیانیه ای محور راهپیمایی فرقه سبز در یوم الله ۲۲ بهمن را اعلام کرد؛این محورها به شرح زیر است:

مسیر شماره یک؛میدان ولیعهد،خیابان قابیل،خیابان فرعون،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره دو؛مسجد ضرار،میدان حکیم ابوموسی اشعری،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره سه؛میدان اسرائیل،خیابان اسفندیار،میدان یاسر تلفات،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره چهار؛خیابان لفت و لیس،تیمارستان جرجیس،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره پنج؛خیابان برادران یعقوب،خیابان فرزند نوح،فلکه پسر دوم آریا مهر،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره شش:میدان شمر ابن ذی الجوشن،خیابان طلحه الخیر،موتور خانه جهنم.

مسیر شماره هفت:خیابان عفت،تقاطع غفلت،بزرگراه خفت،موتور خانه جهنم.

پراید نفتی هم می‌آید!

دنیای خودرو نوشت:

مخترعی در اردبیل خودروی دوگانه‌سوز که با سوخت نفت سفید و بنزین کار می‌کند طراحی کرده که با سرمایه‌گذاری بخش خصوصی قرار است این محصول به تولید انبوه برسد.

اکبرزاده، سرمایه‌گذار و مجری صنعتی‌سازی این طرح، درخصوص ویژگی‌‌های این سیستم گفته است: پروژه APK یا دوگانه‌سوز کردن خودروها به نفت سفید و بنزین در حال گرفتن پروانه بهره‌برداری از سازمان صنایع و معادن استان اردبیل است.

وی افزود: با تقاضایی که از وزارت نفت صورت گرفته است، سهمیه نفت برای خودروهای تبدیل شده در استان اردبیل صادر شده است. این سیستم در سال 86 توسط «منوچهر بی‌زبان مقدم» ثبت اختراع شده است.

در حال حاضر این سیستم بر روی یک خودرو پراید نصب شده که به گفته سرمایه‌گذاران طرح در حالت کار با نفت سفید عملکرد مشابهی با بنزین دارد و تنها در شتابش افت مشاهده می‌شود به گونه‌ای که شتاب صفر تا 100 پراید که با سوخت بنزین 15 ثانیه است با نفت سفید به 21 ثانیه می‌رسد.

درباره توجیه این طرح گفته شده ایران تولید مازاد بر نياز نفت سفید دارد که به خاطر نبود مصرف‌کننده مجبور است روزانه بخش زیادی از نفت سفید بدون استفاده مانده را به مخازن گاز تزریق کند. قیمت نفت سفید هم اکنون لیتری زیر 20 تومان است.

بر اساس ادعای مخترعین این طرح برای افزایش اکتان نفت سفید برای رسیدن به بنزین مواد افزونی به نفت سفید افزوده شده تا اکتان آن به نزدیکی بنزین برسد.

در نمایشگاه

در میهن عزیزمان: ماده ی اولیه: ضایعات پلاستیک    محصول: آفتابه!

در یک کشور بیگانه ی بی دین ...: ماده ی اولیه : ضایعات پلاستیک  محصول : نفت!!!

البته غرض در کل هیچی نیست. اصلا غرضی در کار نیست هرچی هست مرضه
بگذریم. این بهانه ای بود برای شروع یه گزارش از نمایشگاه کامپیوتر و اتوماستیون اداری در اصفهان:
از کنار زنده رود مرده با بی تفاوتی گذشتیم دیگه همه به خشک بودنش عادت کردن انگار از اول همینجوری بوده.
خلاصه بعد از طی مسیر رسیدیم و به یمن وجود عمو کدخدا با بلیط حاظر و آماده تشریف بردیم تو(آخرش نگفت بلیطا رو به چه قیمتی جور کرده).
اولش یه غرفه ی نرم افزار بود که کلی امیدوارمون کرد به ادامه ولی هرچی جلوتر میرفتیم به نتایج جالبتری میرسیدیم. به ترتیب فراوانی:
1. تا دلتون بخواد مراکز فروش کارت اینترنت وجود داشت و یه عالمه کارت اینترنت هوشمند به جیب زدیم(از همون 972ها)!!
2.همینجوری مثل پشکل لپ تاپ ریخته بود که بیشتر دل بود دریغ از هرکی بخره.
البته 70% نمایشگاه دستگاههای بالای سیکل بود که به درد 70% شرکت کننده ها نمیخورد
از عجایب دیگه فروش کیف موبایل و کیف دوربین عکاسی توی نمایشگاه کامپیوتر بود که کلی حال داد.
اما خوشمزه ترین قسمت ماجرا همانا رانی آلبالو بود.فرض کنین هوای سرد و آبمبوه ی به شدت ترش و یخ.
در کل ضمن تشکرات فراوان از مسئولان برگذاری که باعث شاد شدن دل پسرای مردم شدند اون نمایشگاه دامپیوتر(دام و طیور) بیشتر چسبید.
راستی ساعت برگذاری نمایشگاه هم شاهکار بود از 11 صبح تا 7 شب.

متن شكوائيه از دکتر احمدی‌نژاد!

باسلام و تحیات، احتراماً به استحضار می‌رسد که شخصی به نام محمود در یک مناظره تلویزیونی، همه ما را پشت‌بند هم ردیف کرده. نامبرده که دیکتاتور است، به ما تهمت زده و ما را تلویحاً متهم به دزدی کرده، این در حالی است که در لغت، میان دزدی، سرقت و اختلاس تفاوت‌های عدیده‌ای وجود دارد و یک چیز دیگر؛

این شخص در آن مناظره متهم به بداخلاقی است. نامبرده بعد از بسم‌الله الرحمن الرحیم و دعای فرج هرچی ناسزا بوده، بار ما کرده. این ماجراجوی فریبکار خلافکار خرافاتی خیال‌پرداز در ادامه ناسزاهای خود، همین‌طور فحش‌ بار ما کرده و خب؛ از آنجا که وی پنهان‌کار، خودمحور، سطحی‌نگر و قانون‌گریز است و در ضمن دیکتاتور هم هست، این چیزها را به ما گفته و اگر مسلمانی از این غصه دق کند، باید سریعاً وی را به بیمارستان منتقل کرد.

جناب قاضی! در جمع ما هتک حرمت واقع‌شده‌ها از استوانه انقلاب تا مکعب مستطیل نظام و ذوزنقه متوازی‌الاضلاع وجود دارد و محمود این همه را به هیچ گرفته و نامزد طرفدار ما را به چیز چیز انداخته، جنایتی بزرگ، بدعتی خطرناک و ضایعه‌ای بس اسف‌انگیزناک.

جناب قاضی! ما مظلومان برخلاف ادعای آقای محمود، زندگی بسیار چیز و درآمد ناچیزی داریم. راننده‌های ما همگی ساده‌زیستند. سرایدار خانه ما ساده زندگی می‌کند. خدمتکار منزل ما بسیار زندگی فقیرانه‌ای دارد. باور بفرمایید که در کاخ‌های اشرافی ما خبری از تجملات نیست. ما در زندگی پرزرق و برق‌مان اصلاً بریز و بپاش نداریم، آن وقت این آقا محمود مردم‌فریب، جلوتر از دیکتاتورها، بداخلاقی‌ انتخاباتی کرده و هنگام صحبت‌های آقای چیز، در حال تبسم دیده شده و این برخلاف نص صریح قانون اساسی است.

آقای قاضی! آقای محمود برای ما در دنیا آبرو نگذاشته. یا این چیز، سفرهای استانی، برداشته شهرستانی‌ها را پررو کرده. بعد گفته مدرک خانم آقای چیز، قلابی است. بعد به کرباسچی گیر داده و او را چیز کرده، آن هم همان کرباسچی كه در فیلم کروبی برای فقرا اشک ریخت و این خود بیانگر ساده‌زیستی آقای کرباسچی است.

قاضی محترم! پسران ما اگرچه قبل از انقلاب، بچه‌سال بودند اما از همان زمان وضع‌شان خوب بود. ما حتی یکی از آقازاده‌های‌مان از قبل تولد، میلیاردر بود و این هیچ ربطی به چیز ندارد. ماها کلاً جد اندر جد خرپول بودیم. هدایتی باید پیش ما لنگ بیندازد. یا این صفایی چیز. خب، فراهانی از نوادگان قائم‌مقام است و از همان زمان قاجار، وضعش توپ بوده و اصلاً به احمدی‌نژاد چه مربوط که ما از کجا این همه چیز به دست آورده‌ایم؟!

ای قاضی محترم! یا به پرونده ما رسیدگی می‌کنی یا از تو هم شکایت کنیم؟ دیگر حوصله‌ات را نداریم... آهان، این آقای محمود، مگر مارکوپولو است که این همه سفر می‌رود؟ یا به ما می‌گوید که از بیت‌المال، سوءاستفاده کرده‌ایم. این دروغ است. ما از بیت‌المال، استفاده شاید کرده باشیم اما خدا به سرشاهد است که سوءاستفاده نکردیم. استفاده که اشکالی ندارد.

هی قاضی! تا چهارتا لیچار بارت نکردیم، احمدی‌نژاد را می‌بری زندان و ‌الا هر چیزی دیدی از چشم خودت دیدی و خودت که زور ما را می‌دانی... فعلاً بای... راستی، مشکلی چیزی نداری که؟! ما در راه اسلام، پول‌های زیادی خرج کرده‌ایم. البته از بیت‌المال نبوده. ما کلاً خرمایه‌ایم. ملتفتی که؟ آهای! گفته باشیم اگر بعد از این شکایت کسی بازداشت شد یا مورد عنایت قرار گرفت، آن یک چیز دیگر است و ربطی به این شکایت ندارد. گفته باشیم.

خوردن مرغ و تعطیلی چپ دست

یه جمله ی باحال همین بالای وبلاگ دیدم که نیاز به تفسیر داره وگرنه نمیشه. جمله این بود:

برای فهمیدن مزه ی یک مرغ لازم نیست همه ی آن را بخوریم

جالبه نه اما تفسیرات مختلفه:

اولین چیزی که از این جمله به چشم میاد اصلاح الگوی مصرفه. واقعا چه نیازیه همه ی یک مرغ رو بخوریم خوب گربه ها هم آدمند دیگه مخصوصا الان که هر گربه ای چنتا بچه داره

ولی نکته ی بعدی که به ذهن می رسه همانا انتخابات ریاست جمهوریه. چه لزومی داره آدم هشت سال رییس جمهور باشه خوب این چهار سال هم مزه ی چهار سال بعدی رو میده. البته از لحاظ الگوی مصرف یه رییس جمهور کم خرج تر از دوتا در می آد. حالا یافتن سیب زمینی فروش با خودتون.

اما تفسیر بعدی به امنیت اخلاقی بر میگرده که اصولا برای خوردن مرغ باید با مرغه یه نسبتی داشت وگرنه خورنده به سیدعلیخان منتقل میشه تا تخم بذاره

خوب دیگه تفاسیر زیاده و وقت کم. همینجا از همه ی خواننده ها خداحافظی میکنم تا دو ماه دیگه آخه شتر خدمت نشست روی ما.

تا بازگشایی دوباره شب خوش.

از دفتر خاطرات یک عروس !

دوشنبه
 
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت  ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم
 
که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .

سه‌شنبه
 
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش
 
تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود
 » (dressing=
لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو

انجام دادم ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم
 واسه‌شون سالاد رو سرو
می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من
نگاه می‌کردن.

 

چهارشنبه
 
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین.
 
پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من  آخرش نفهمیدم این کار  چه
 
تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

 

پنج‌شنبه
 
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه
 
ردیف  کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این  که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی
 
نیاد اونو بخوره.  ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
 
جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد
 
لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک)

خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

 

شنبه
 
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی
 
مراسم  روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه
 
جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه  یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .
قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم  ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای
 
من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
 
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش
برقصه.
 
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و
زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
 
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم ...

اخبار سه سوته

این دفعه خبر زیاد بود از ذوقم همش رو با هم نوشتم البته خبرها قاطی داره هم شخصیه هم عمومی:

خبر اول اینکه پروفسور محمود طی یک سخنرانی پر شور دهن دشمنان رو صاف کرد(توی مجمع ضد نژاد پرستی) و دشمنان هم مردم بنده خدا رو منفجر کردن(خدا بیامرزه همشون رو). دوم اینکه با وجود بارندگی زیاد در استانهای اطراف مخصوصا چهار محال و بختیاری زاینده رود عینهو کویر لوت شده و با نزدیک شدن به انتخابات تلویزیون میخواد به جای انواع پیامهای بازرگانی و کره ای جات کلهم برنامه ی انتخاباتی نشون بده تا همه ی ایرانی ها اعم از زنده یا مرده و از قبل آریاییها تا همین الان (به کوری چشم دشمن) در انتخابات شرکت کنند ان شاء الله. و ملت باید سرفه جویی کنن کاری هم نداشته باشن که بیست و پنج درصد برق اصلا به خونه ها نمیرسه و توی راه فنا میشه.

و خبر آخر اینکه لیگ برتر(بخوانید بدتر) تموم شد و حالا تنها تفریحمون دیدن جام باشگاه های آسیا و البته انتخابی جام جهانیه. واقعا چی لذت بخش تر از دیدن بازی تیمهای وطنیه. در ضمن تخمه ی کرمو و یه قلب اضافه فراموش نشه. بعد هم جدی نگیرید فکر کنین اینم طنز نود شبیه

خوب دیگه تا شصت ثانیه ی بعد البته اگه زنده بودیم.

سال نو و داستانهای دیگر

به به سال نو مبارک! البته ببخشید دیره ما تازه دوزاریمون افتاده. خوب انصاف بدین وقتی نه صدای توپ بیاد نه یکی بیاد بگه آغاز سال ... آدم شوک زده می مونه منم تازه از شوک رهایی یافتم. راستی امیدوارم برنامه ی شوک مورد قبول باشه.خوب این از سال نو اما داستانهای باورنکردنی:

اولین داستان که امیدواریم حسابی روی مخ شما عزیزان رژه رفته باشه تیم ملی... نه اشتباه شد روز ملی فناوری هسته ای هست که در چنین روزی چنان پوزی از آمریکا به خاک مالیدیم که نگو. پس اشتباه نشه این فناوری(بخوانید تکنولوژی) فقط به منظور زدن پوز می باشد و ارزش دیگری ندارد(البته دارد ولی اشکال از خودمونه) خوب در این باره(انرژی هسته ای) یه مطلب رفتم و بیشتر هم مخم نمیکشه.

داستان بعدی مهمترین داستان این مقال می باشد که همانا سفر دکتر(و بلکم پروفسور)احمدی نژاد به اصفهانه. چه اتفاق میمونی(اتفاقو میگم میمونا یه وقت کج برداشت نکنین) من که اشک توی چشمام جمع شد.

البته با این استقبال گفتم یحتمل جبرئیل (علیه سلام) نزول فرمودن. اما از این که بگذریم واسه ی نقض گفته های دوست گرامی قدم دکتر خیلی هم نحس نبود تا جایی که نزدیک بود توی اصفهان خشک شده سیل بیاد.

اما حرفایی که زد یه کمی تکراری و بلکه خزوخیل شده بود فکر کنم اول ریاست جمهوری یه متن نوشته تا آخر همونا رو میخواد بگه هرچی باشه حرف مرد یکیه.

 و اما داستان مهم آخر اصلاح الگوی مصرفه:

اسم قشنگی داره نه؟ اما فقط اسمش قشنگه. تا زمانی که ملت توی روز روشن تو کوچه با شلنگ ماشین میشورن و اگه حرف بزنی... (کدخدا میدونه چی میخوام بگم) فقط یه اسم باحاله.

البته دولت محترم(اسم رییسش محترم نیستا!) داره قانون تصویب میکنه باقلوا. من خودم یه قانونش رو کف رفتم که اینجا لو میدم: از این به بعد با هر مأمور پخش قبض یه رزمی کار میذاریم تا هرکی زیاد مصرف کرده بود کباب شده به سزای عملش برسه.

خوب دیگه قصه ی ما به سر رسید. در آخر دوستانی گفتن من سیاسی ام استغفر الله چه حرفا. به جون خودم من چپ دستم حاضرم حضورا با دست چپ بنویسم تا باورتون بشه.

  

 

 

حکایت مرغ

این دفعه هم داستان داریم علمی تخیلی و قبل از هر چیز یکی بود یکی نبود:

در زمانهای قدیم(البته نه زیاد) ما زندگی متفاوتی داشتیم یه خونه با یه حیاط بزرگ جلویی و یه حیاط خلوت و توی هر دو حیاط لونه ی مرغ(لونه ی حیاط خلوت مال زمان بارش بارون خدابیامرز بود) و اما یه مرغی هم داشتیم عتیقه. این مرغه هر دو روز یه تخم میذاشت و تازه با مراسم خاص. به این صورت که فاصله ی بین دو حیاط رو(که از وسط اطاق رد میشد)پای پیاده طی میکرد اونم چندین بار و سر آخر یه تخم میذاشت قد تخم کفتر(کور شه دروغگو،یه کم بزرگتر). حالا شاید بگید:که چی. عرض میکنم

این دقیق مثل کارهای خودمونه، شما انصاف بدین نزدیک سی سال (به روایتی بلکه بیشتر) نیروگاه اتمی بسازیم و به همون روایت سه تا کشور رو به نون و نوا برسونیم گلوی خودمون رو پاره کنیم و آخرش فقط هزار مگاوات ناقابل(که فعلا پاصدتاش در دسترسه) به احتمال زیاد برای سر پا موندن خودش هم کمه و باید از شبکه ی سراسری قرض بگیره البته عمو کدخدا میگه این یه جور آزمایشه واسه ی بعدها چه آزمایش گرونی خوب حالا دور و بر خودتون رو نگاه کنین، چنتا از این طرحها دیده میشه.

این درست که باید پیشرفت کرد اما نه به هر قیمتی 

گلشیفته، فرش قرمز هالیوود و نظر شخصیت‌ها!

محمود احمدی نژاد: اصلاً ما در کشورمون گلشیفته نداریم. شما می توانید بیایید به کشور ما و ببینید که اصلاً در کشور ما زن وجود ندارد. این تبلیغات صهیونیستها و لابی های آنها است.

اکبر هاشمی رفسنجانی: اگر دولت اصل 44 و سند چشم انداز را خوب اجرا می کرد، هیچ وقت گلشیفته به روی فرش قرمز نمی رفت.

علی لاریجانی: گلشیفته اگرچه بالعرض گلیم سرخ را برای تماشی مطلوب قرار داده اما اما بالذات و بالصفات، اسودش را محبوب دارد.

محمد خاتمی: این که گلشیفته رفته است روی فرش قرمز، بخشی از گفتگوی تمدن ها است.

غلامعلی حداد عادل: فقر فرهنگی باعث برهنگی فرهنگی می شود البته اگر به دستورات اسلام توجه شود، می بینیم اسمی از گلشیفته نیامده.

محمد حسین صفار هرندی: حالا که دستمان به گلشیفته نمی رسد، فلذا بابایش حاج بهزاد را ممنوع التصویر می کنیم.

رضا ربع پهلوی: با نگرشی به کارنامۀ black و سهمناک کشتار در republic اسلامی از سال ۱۳۵۷تاکنون، حضور گلشیفته بر روی carpet قرمز هالیوود را که نشانی از پیروزی نافرمانی مدنی در ایران بوده و نقاب از face اهریمنی رژیم برگرفته و ماهیت ضد ایرانی و واپسگرای آنرا برملا ساخته است، تبریک می گویم. I hope از این پس، تمام زنان ایران زمین با حضور بر روی هر carpet قرمزی، دست به نافرمانی مدنی بزنند تا این رژیم دژخیم fall گردد.

مهدی کروبی: اگه من خواب نرفته بودم، هنوز گلشیفته در آغوش اسلام بود.

عبدالکریم سروش: فرش ایرانی در تقابل با مدرنیته به مانند گلشیفته تعریف نوینی از اسلام مترقی بر مبنای رنگ قرمز برخاسته از تقابل با جهان پسامدرن در بستر تعالیم مدرن ارائه کرده که همان سرمنزل مقصود است.

حسین الهی قمشه ای: بنابراین، همه قصه های دنیا یک قصه است، اون هم قصه فرش قرمز. این گلشیفته، اون گلشیفته که فکر می کنید نیست. این گلشیفته، یک شراب روحانی و عرفانی به انسان می دهد که آن گلشیفته نمی تواند بدهد. در ادبیات جهان، گلشیفته یعنی قرمز Golshifteh is a red on the world و بنابراین، این گلشیفته هنر وحدت به ما می فروشه، از وحدت به کثرت از کثرت به وحدت.

سایت منبع:رجانیوز