حکایت مرغ
در زمانهای قدیم(البته نه زیاد) ما زندگی متفاوتی داشتیم یه خونه با یه حیاط بزرگ جلویی و یه حیاط خلوت و توی هر دو حیاط لونه ی مرغ(لونه ی حیاط خلوت مال زمان بارش بارون خدابیامرز بود) و اما یه مرغی هم داشتیم عتیقه. این مرغه هر دو روز یه تخم میذاشت و تازه با مراسم خاص. به این صورت که فاصله ی بین دو حیاط رو(که از وسط اطاق رد میشد)پای پیاده طی میکرد اونم چندین بار و سر آخر یه تخم میذاشت قد تخم کفتر(کور شه دروغگو،یه کم بزرگتر). حالا شاید بگید:که چی. عرض میکنم
این دقیق مثل کارهای خودمونه، شما انصاف بدین نزدیک سی سال (به روایتی بلکه بیشتر) نیروگاه اتمی بسازیم و به همون روایت سه تا کشور رو به نون و نوا برسونیم گلوی خودمون رو پاره کنیم و آخرش فقط هزار مگاوات ناقابل(که فعلا پاصدتاش در دسترسه) به احتمال زیاد برای سر پا موندن خودش هم کمه و باید از شبکه ی سراسری قرض بگیره البته عمو کدخدا میگه این یه جور آزمایشه واسه ی بعدها چه آزمایش گرونی خوب حالا دور و بر خودتون رو نگاه کنین، چنتا از این طرحها دیده میشه.
این درست که باید پیشرفت کرد اما نه به هر قیمتی




باغ پژمرده پامال زمستان ها