ببعی نوشت

داره صبح میشه،البته اینجا تاریکه اما از بیرون صدای خروس میاد.پس داره صبح میشه.

ما یه گله ایم.یه گله حدود 100 تا گوسفند.البته این خیلی نامردیه که تا یه آدم گاگول پیدا میشه بهش میگن ببعی.بعضی از ما گوسفندا مخمون بیشتر از آدما کار میکنه.

بد خواب شدم،رفتم به گذشته،چند ماه پیش بدجوری عاشق دختر خاله ام شدم،چه خاطرات شیرینی،یادش بخیر،چقدر توی دشت دویدیم دنبال هم،چقدر دوتایی علف خوردیم،حیف،بی وفا قدرمو ندونست،رفت با یه گوسفند گردن کلفت ازدواج کرد،تا یه هفته دپ زدم،یه بار ام زد به سرم از اون علف سمی تلخها خوردم،ولی خب،با خودم کنار اومدم،مامانم گفت برام یه ببعیه خوب و اهل زندگی پیدا میکنه.

به اطراف نگاه میکنم،هوا روشن تر شده و میتونم گوسفندی که 6 ماه پیش خودشو به خطر انداخته بود تا چوپان رو نجات بده ببینم،البته اون فقط زخمی شد،دوتا دیگه مون تیکه پاره شدن،ولی چوپان مهربون چنتا دیگه گوسفند خرید به جای دریده شده ها.راستی اگه چوپان دریده میشد،ما که نمیتونستیم چنتا چوپون دیگه بخریم.خدا رو شکر،

مامانم میگه اون گوسفندای دریده شده الان بهشتن،میگه بهشت یه جای قشنگه،از دشتای زمین ام قشنگتر،میگه اونجا علف تلخ پیدا نمیشه،و گرگ.میگه اونجا میشه با هزارتا گوسفند خوشگلتر از دختر خالم ازدواج کنم.خب هزارتا خیلی زیاده،من به صدتا هم راضی ام.

یه هفته پیش یکی از گوسفندا اعتراض داشت،به چوپان مهربون حرفای بد میزد،حتی به خدا فحش میداد،میگفت این چه وضعیه،چرا ما باید گوسفند میشدیم،چرا چوپون هرجا که دلش بخواد ما رو میبره،چرا خودمون آزاد نباشیم،میگفت چوپون استثمارگره،(مامانم میگه استثمارگر فحشه زشتیه).میگفت اگه ما نباشیم چوپون میمیره،چون نمیتونه از پشم و شیر و گوشت ما استفاده کنه،

من که نمیتونم باور کنم چوپون بمیره،حتی اگه ما هم نباشیم اون هست،

مامانم میگه اگه اون نباشه پشمهامون زیاد میشه،سنگین میشه،ما زیرش له میشیم،نباشه از گرسنگی میمیریم،حالا چند وقت یه بار ام واسه رفع گرسنگی یکیمون رو بخوره،بهتر از اینه که گرگ همه مون رو بخوره.

اون گوسفند بده ام دو روز پیش،بعد از اینکه چند وقت توی آخور کثافت کاری کرد(واسه اعتراض) و بعد از اینکه به چوپون شاخ زد،بردندش پیش قصاب.

مامان میگه اون گوسفند بده رفته جهنم،میگه تو جهنم به گوسفندا علف تلخ سمی میدن بخورن،تازه یه گرگ شیش چشم هی گوسفنده رو میدره بعد دوباره گوسفنده زنده میشه.من همیشه چوپون رو دوست دارم،میخوام برم بهشت،تا علف خوشمزه بخورم،تا هی ازدواج کنم.

پ.ن:واسه یه گوسفند فقط دو تا انتخاب وجود داره،چوپان...یا...قصاب!!!

افکار آشفته ی یک دیوانه!

دارم فکر میکنم.

از روی بیکاری یا عادت یا علاقه یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای.

اما دارم فکر میکنم.البته از صبح رفته ام توی فاز فکر.

از صبح به بچگی فکر میکردم.یه جورایی رفته بودم به گذشته.زیاد میرم به گذشته.خب اگرچه گذشته ی من مثل یه میوه ای می مونه که نود درصدش گندیده.ولی من همون ده درصدش رو هزاران بار میخورم.خاطرات که تموم نمیشن.

ولی الان به یه موضوع دیگه فکر میکنم.به اینکه دوست دارم چجوری بمیرم،مرگم به چه شکلی باشه.

حالا میشه گفت به چند دسته تقسیم شدین.اونایی که میگن:بیکاریا،این چجور فکریه،بعضیا میگن:آه اما زندگی ادامه دارد،با خوبی و خوشی و سلامتی ان شاء الله.و یه عده که به این فکر می افتن(واسه چند ثانیه فقط):توبی اور نات توبی،بعدم یه آه میکشن بنده رو مورد لعن قرار میدن که چرا وارد این فازشان کردم.

حالا واقعا،زندگی توی این دنیا که تا ابد ادامه نداره،دوست داری به چه شکل تشریف مبارک رو ببری سمت بهشت؟توی رختخواب بر اثر کهولت؟توی بیمارستان بر اثر انواع سکته؟تصادف؟انواع خودکشی؟

من از 5 سال پیش تا حالا هی دارم بهش فکر میکنم.به انواع خودکشی.خب از ارتفاع میترسم اما پرواز باید جالب باشه.البته نه از پشت بوم آپارتمان،از روی کوه،روی صخره ی دیوار مانند.

یا مثلا آتیش گرفتن هم با شکوهه هم نمادین کانهو پروانه که زده وسط شمع(حالمان بهم خورد).و صد البته درد و زجرش زیاده- از قدیم گفتن هرکی خربزه میخوره جور هندوستان میکشه -

و امروز،تقریبا چند دقیقه پیش یه روش باحال به ذهنم اومد.

فکر کن ساعت 3 نصفه شب،جایی باشی که مگس پر نمیزنه،بعد یه تریلی 18 چرخ با 9 تا چرخ باکلاس از روی بدن مبارک رد بشه(خودمو مثال میزنم).بعدم واینسته ها.حالا فکرشو کن.من لواشک شدم کف آسفالت.هیشکی ام نیست.آروم آروم صبح که داره میاد،خورشید خانوم داره میاد سر کار هر روزه،اولین نفراتی که به بنده سلام میکنن همانا کلاغهای محترم هستن که واسه میل فرمودن صبحانه تشریف می آرن.چنتایی نوک میزننن ولی کارگر محترم شهرداری(عمو رفتگر مهربون).میاد با بیل و جارو خیلی محترمانه لش اینجانب رو میریزه توی پلاستیک زباله میبره تحویل پزشکی قانونی میده،اونا هم از روی موبایل بنده(من هیچگونه کارت شناسایی با خودم نمیبرم بیرون) شماره ی خونه رو میگیرن و میگن پسر محترمتون توی کیسه ی زباله میباشد.مژدگانی بیارید تحویل بگیرید،در ضمن زود بیاین تا بوی تعفن اینجا رو ور نداشته(بعدم احتمالا منتقلم میکنن تو یخچالشون که تازه بمونم).هیچی دیگه،بعدم پول برق یخچال و مژدگانی و مالیات بر ارزش افزوده رو میگیرن بنده رو تحویل میدن.خب خانواده ی مرحوم،بنده هم که میبینن تبدیل به گوشت چرخ کرده شدم احتمالا منو تیمم بدل از غسل میدن و با همون کیسه ی زباله میذارنم توی یه کم جا.قصه ی ما به سر رسید کلاغه رفت خونه دید دارن مصادره اش میکنن به نفع بانک(بنده خدا نداشته قسط وامش رو بده،هرکی داره یه کمکی کنه بیچاره 8 تا بچه ی قد و نیم قد داره شوهرشم رفته زن صیغه کرده گذاشتتشون به امون خدا).

پ.ن:واقعا اگه له بشم تکلیف غسل میت چی میشه؟

پ.ن دوباره:تو دوست داری چجوری باشه؟

پ.ن به جون خودم آخریش:خواندن این مطلب برای بچه های زیر 30 سال و بیماران قلبی ریوی کلیوی روده وی معدوی اعصابوی و غیروی حکم سیانور و قرص برنج را دارد.اگه جزء اینایی نخونیاااااااااااااا.

سقوط

دادگاه رسیدگی به سقوط هواپیمای بویینگ 727:

کلیه ی حضار،مرحومان و مرحومه ها،متهمین ردیف اول تا آخر شاهدان و غیره گان قیام کنند،دادگاه یه هوا خیر سرش رسمی است.

متهم ردیف اول به جایگاه متهمین،

نام:هواپیما ، شهرت:بویینگ، مدل:727 ، سن: 36 سال به روایتی.

کمی از زندگیتون بگین: والا جناب قاضی ما داشتیم تو شرکت مربوطه کار میکردیم،5 سال که گذشت انداختندمون یه گوشه.داشتیم از غصه ی خرج زن و بچه دق میکردیم که یه آقای بسیار خوشتیپ اومد خریدمون،خلاصه سر از مملکت امام زمان در آوردیم.خب اینجا بهمون میرسیدن،نمیذاشتن بیکار باشیم و غصه بخوریم،همینجوری مسافر میچپاندند درونمون و تازه به عنوان فرست کلاس ازمان استفاده میکردند.

آیا درسته که یه بار دیگه ام چرخهاتون باز نشده بود و مردم رو سکته داده بودین؟

نخیر،بنده قویا تکذیب میکنم،تازه اگه ام درست باشه،ملت هیجان که ندارن،ما براشون هیجان سازی کردیم،تازه پول خسارت وارده رو هم بعدا ازشون گرفتیم.

کمی از روز حادثه تعریف کنین:

والا روز حادثه ام یکی از روزای خدا،ما داشتیم راه خودمون رو میرفتیم بعد هوا خراب شد جلوی چشممان رو ندیدیم بعد خلبان ما رو برگردوند بعد خوردیم به زمین دیگه هیچی نفهمیدیم،اصلا همه اش تقصیر این خلبان بود(به گریه می افته)دمب مان شاهده،حالا با این هیکل تکه پاره چجوری کار کنم،جواب بچه ی کوچولومو کی میده.

هواپیما رو میبرند مینشانند و بهش آب قند میدن

متهم بعدی-آب و هوا-لطفا به جایگاه

جناب آب و هوا توضیح بدین روز حادثه چرا خراب بودین؟

والا ما بی تقصیریم.بروید به خدا بگویید.

اعتراض دارم،متهم داره فرا فکنی میکنه!؟!

جناب متهم،آیا شما میدونین جان آدمهایی رو گرفتین که هیچ جرمی مرتکب نشده بودن،بینم،بچه ی 4 ماهه چه گناهی داشته،اون آدمها،خونواده هاشون،بازمونده ها،فکرشو کردین چجوری زندگی میکنن؟مرگ حقه درست،آیا اگه پسرخاله ی دختر عموی خاله ی مامان فلان مقام محترم و معظم و غیره هم توی اون پرواز لعنتی بود بازم همینجوری بی تفاوت بودی آب و هوای ملعون؟(آب و هوا هم به گریه می افته،میبرندش بیرون)

متهم بعدی،خلبان به جایگاه:

خب شما که جرمتون محرزه،ببرید 80 بار به نیت شهدای پرواز اعدامش کنید.نه اصلا به نیت کلهم سقوطها هی اعدامش کنید.اصلا دادگاه لازم نیست که.خلبان مرحوم متهم ردیف اوله.بعدش هواپیما بعدم آب و هوا،حضرت عزراییل و سرنوشت مقصرند.

با تشکر از سازمان هواپیمایی کشوری،ایران ایر،وزیر راه که فرمودن خوشبختانه تلفات کمه و اونهایی که عزای عمومی برگزار کردن.

خب دیگه بروید دنبال کارتان،دیه ها که حاظر شد بیایید بگیرید.دیگر چه میخواهید از جانمان،از اینهمه سرعت عمل و انجام وظیفه خسته ایم میخواهیم برویم استراحت کنیم،فعلا برنامه ی سقوط نداریم.قرار است یک جایی سیلی زلزله ای چیزی بیاید ملت بمیرند.باید آماده ی کفن و دفن،کمک رسانی،عزای عمومی و غیره بشویم.

این سقوطها هم انقدر ادامه دارد تا هواپیماهای فرسوده تمام بشوند.

قیام کنید،با سلام و درود و صلوات و اینها دادگاه تمام شد.

تا بعد!!!